ولی سنگینی نگاهشوحس میکردم.نمیدونم بهشون گفته یانه ولی،ته ته دلم حس میکنم راضی نیست !باهاش تماس گرفتم ومثل همیشه قاطی محبتاش تیکشم انداخت
گفت که دنبال کاراس نگران نباشم ،ومن اصلا نگران نیستم .
دلم یه زندگی اروم میخواد واون ترسش ازاینه که نتونم باخانوادش تویه خونه زندگی کنم ،نمیدونه که خودمم دنبال یه خانوادم ازتنهایی بیزارم ،متنفرم ،عذابم میده !ولی ازجمعشونم وحشت دارم نمیدونم جمعشون چجوریه اخلاقشون چجوریه ،فقط امیدوارم ازاین همه تنهایی راحت شم،دلم اصلانمیخوادازچاله دربیام بیوفتم توچاه ،اصلانمیخوااام.
وپدرم هنوزخبرنداره یعنی من خواستم چیزی نگه مامان ودلم اشوبه ازاینکه قبولش میکنه یانه
+تنهاحس مثبت این روزا مادریه که حداقل یه کوچولوشبیه ماماناشده
ولی همین برای من عقده ای خیلی خیلی زیاده .
برچسب:
نویسنده: آراد رستمیان